تبليغاتX
سگ لرزه های یک شک
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم...


             

                             از شکل های هندسی نو شروع کن...

                             حالا به شکل های قدیمی رجوع کن!                             

 

1- و لا تـَوَجوَجوا... !

ای کسانی که ایمان آورده اید، بیخودی جو ندهید! البته در بعضی از تفاسیر آمده است که

این عبارت همزمان هم «جو دهیدن» را نهی می کند و هم «جو پذیریدن» را! و جالب تر

اینجاست که در مورد حوادث مختلفی می تواند شأن نزول داشته باشد...

جدای شوخی(البته امیدوارم شوخی بالا مصداق بارز کفر و الحاد تلقی نشود و حکمی چیزی

مبنی بر تکه پاره کردن من صادر نشود! به خدا اصلا دوست ندارم توی شهر کوچک «قم»

عده ای شب و روز دنبالم باشند!! اصلا از بچگی بخیل بوده ام و هستم! دوست ندارم کسی

به واسطه ی ریختن خون من «شهید» تلقی شود! والله العالم.) بهتر است آدم بعضی وقت ها از

چیزی به نام «عقل» هم استفاده کند... نمی خواهیم همه «روشنفکر» باشند! نمی خواهیم همه

«آنارشی نجیب» باشند! نمی خواهیم همه «اصلاح طلب» باشند! نمی خواهیم همه «جمع

نقیضین ممکن» باشند! اما می خواهیم... می خواهیم که همه در کنار هم باشیم... خون نریزیم،

خون ندهیم، خون نخوریم... این توقع زیادی است؟

 

2- و اما جواب مسابقه ی عکس پست قبل !

این دو تا عکس (البته اگر بتوانیم قائل به دو بودنشان بشویم!) «اگنس» و «لورا» هستند. دو تا

از شخصیت های اصلی رمان «جاودانگی» عزیزم... اثر «میلان کوندرا». باید بخوانیدش تا

بفهمید قضیه ی این عکس ها چیست! اینقدر که من روی این رمان و خواندنش تاکید می کنم،

فقط به خاطر علاقه ی مفرطم به آن است، خدای ناکرده اینطوری استنباط نشود که من توی

عمرم فقط همین یک رمان را خوانده ام و هی به انحاء مختلف خواندن آن را توصیه می کنم!!

هیچوقت یادم نمی رود این رمان را چه جور و با چه لذتی خواندم... پس فردایش امتحان

داشتم، اما روی تخت دراز کشیدم و دیوانه وار جاودانگی خواندم و خواندم و خواندم... آنقدر

لذت داشت که بعد از ماه ها هیچ لذتی نتوانسته به آن خوبی باشد... خواستم به واسطه ی این

مسابقه ی عکس خواندنش را دوباره به همه ی آنهایی که آن را نخوانده اند توصیه کنم.

روی تختت بخواب، تو حالا

زیر پل هستی و بدون حس↓

«حرکت» می کنی و با لبخند...

[حرکتی مثل حرکت «اگنس»]

حالت از زیر «پل» به هم خورده

توی شب های گند ِ PMS

هی! «لورا» هم که توی تصویر است

همه ی چهره ها به عکس، پرس↓

شده و هیچ کس نمی فهمد...

خب! تو به «جاودانگی» ت برس!

 

                  

 

 

3- لینک !

اگر به سایت «عقربه» سر بزنید می توانید شعرها و مطالب زیادی بخوانید، در این شماره

شعرهایی از امید اقدمی، ایمان بخشایشی، یاسین بهمنی، ایمان عباس پی و من وجود دارد،

همه ی این شعرها منتشرنشده هستند، از دست ندهید.

                              شعر من در سایت عقربه

 

فصلنامه ی ادبی کولاژ هم با تلاش دوستان منتشر شد. این فصلنامه نسخه ی اینترنتی

ندارد، برای کسب اطلاع در خصوص چگونگی تهیه ی آن به وبلاگ «رامین خسروی»

عزیز  مراجعه کنید. البته عزیزان زیادی برای انتشار این فصلنامه تلاش کرده اند، که در همین

وبلاگ اسامی آنها آمده است.

                        خبر انتشار فصلنامه ی ادبی کولاژ

 

این هم دکلمه ی شعر پست قبل با صدای «من»! برای آنهایی که شعر پست قبل را

نخوانده اند. البته دوستانی که خوانده اند هم حق دانلود  و گوش کردن دارند و هیچ گونه

پیگرد قانونی وجود ندارد!

                      دانلود شعر «پری» با صدای «من»!

 

 

4- یک شعر جدید...

 

تیم پزشکی و هیجان حوادث ِ...

یک دستمال تا شده در جیب پشت کیف

پرونده های خسته گرفتار خودکشی

و روی میز خم شدن سایه ای کثیف

 

از پرده های کرکره ای خون چکیدن و...

از ماجرای باکره ای بچه داشتن!

با خستگی به گوشه ی دیوار عق  زدن

گلدان خیره را سر جایش گذاشتن!

 

ترسیدن از ادامه ی شش سقف دُور خود

از کرم های توی بدن... یا کروموزوم؟

از انفجار خاطره های سه بعدی و

کشف چگونه له شدن از توو اتم اتم...

 

سردردهای توی کشو قرص خورده اند...

بیدارشان کنی که بخوابند روی میز؟!

یک مستطیل قهوه و پرونده های فال

پاشو! وَ عصر بدت را روی جهان بریز! :

 

از شیشه پرت کن همه ی زندگی ت را

از خود سقوط کن که بخوابی کف اتاق

سرد است دست های تو از فرط سایه گی

ول کن! بلرز روی تن سنگ فرش داغ!

                 ■

 تیم پزشکی و هیجان حوادث ِ...

فالی که خودکشی شده در مستطیل خاک

از کرم های داخل گلدان گذشتن و

از چیزهای مسخره ای از قبیل خاک↓

 

وَ یک نوار خونی ِ چک چک کشیده و...

چندین کروموزوم که به یک سایه بسته است

یک سایه ی کثیف سه بعدی کنار میز

که از اتم اتم اتم مرگ خسته است...

 

 

 

پانوشت 1: یک تشکر ویژه از دوست خوبم «رایکا امیری فر»، که برای قرار دادن دکلمه و ایضا مسئله ی فونت(و کور نشدن ملت در این خانه ی سیاه) به من کمک کرد. همچنین از «نیلوفر»عزیزم که زحمت اطلاع رسانی این پست را به عهده گرفته است، که من می توانم با وجود تنبلی و شلوغی و بی حوصلگی زیادم با شعر به روز کنم...

پانوشت 2: «سگ لرزه های یک شک» تا بعد امتحانات با شعر و دعوت و اینها به روز نخواهد شد.

پانوشت 3: ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 0:45  توسط زهرا رجایی  |